خرید بک لینک

در یک شبِ سردِ زمستانی این اتفاق حادث شد ، و من تا سپیده دَم آشفته بودم .

در بَزمِ شاعرانه ی من

امشب غمیست بر دل ، چون بَحرِ بیکرانه

سر رفته در گریبان ، تنها به این بهانه

گفتم که بیقرارم ، از بَهرِ وَصلِ رویَت

گفتا که در دلِ من ، هرگز مَشو روانه

گفتم که شاعرم من ، در بَزمِ شعرِ من آی

گفتا بخوان برایم ، یک شعرِ عاشقانه

گفتم که این لبانم ، میسوزد از تَبِ عشق

گفتا بگیر از این لب ، یک کامِ نوبرانه

گفتم نَما دَمی رُخ ، در مَنظَرِ نگاهم

گفتا فِتاده نقشم ، در باورِ زمانه

گفتم بده نشانی ، از جای و آن سرایت

گفتا حَذر کن از ما ، این وقت از شبانه

گفتم تَرَحُمی کن ، بر حالِ زارم امشب

گفتا بگیر جانا ! ، این هم ز ما نشانه

گفتم که عاشقم من ، رُخصت بده بیایم

گفتا بیا و پُر کن ، با عشقَت آشیانه

این اتفاق افتاد ، در یکشب از زمستان

در باورِ خیالم ، شد جا و جاودانه .

شاعر معاصر :

داوود جمشیدیان ، متخلّص به سِتین

برچسب: نویسنده: طاها حسینیان تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 6:24

صفحه بندی